شمارهٔ ۲۳۱
ز بس پیچیدهام خود را به فکر نازکاندامیخیالی گشتهام موهوم آن هم نارس خامی
ز اندوه که میکاهد به امّید که میبالداگر ننمودهای خود را به ماه از گوشه بامی
ز اعجاز که میآید به غیر از لعل میگونتکه سازد یک جهان دل را فدای خود به پیغامی
ز محنتهای هجر ای دل مشو نومید از وصلشکه باشد خنده صبحی پس از اندوه هر شامی
به شادی بگذران با می اجل تا کی رسد از پیچنین گفتند چنگ و نی به رند دردی آشامی
ز مردن تا قیامت عقده بسیار است در راهتدر این ره نه فلک هم حلقه تنگیست از دامی
چو کاهی میرود بر باد اگر تخت کیان باشدسر و کار تو با گور است اگر خود شاه بهرامی
در این غمخانه تنگ از دو دل بگریز فرسخهادویی کی راست آید بیکجی در مغز بادامی
ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دلها رامکرر با تو این گفتم بیا ساقی بده جامی
بود مجذوب قدرش برتر از افلاک در همّتبه نیکی گر برآرد مشت خاکی در جهان نامی