شمارهٔ ۲۳۰
ای پادشاه خوبان سوی گدا نگاهیخوبان نگاه خود را سر میدهند گاهی
کشتیسوار دولت ما را ز چشم مگذارخیری بکن به درویش چون میروی به راهی
با غیر هفته هفته رفتی به سیر گلزارای ماه نو به ما هم بنمای رخ به ماهی
دل شد اسیر زلفت باری حمایتش کنآورده گیر مرغی بر بوتهای پناهی
ای سنگدل نگاهی آخر به زیر پا کنانکار کن که برخاست از خاک گرد راهی
یارا که راست یارا تا از تو وجه پرسدگر پا نهی بهر گام در خون بیگناهی
ما را چه حدّ و یارا بزم وصال جستندرویش را چه نسبت با چون تو پادشاهی
اشکم خبر ز دل داد گوهرنشان دریاهستند اختران هم هر یک تو را گواهی
هرگز نیایدم رشک الا بر آن که دارددر دیده موج اشکی در سینه مدّ آهی
بازم طواف آن در افکنده شور در سریا رب رفیق گردان ما را به خیرخواهی
از جرم بیحد خویش مجذوب پر میندیشدر خورد رحمتش کن گر میکنی نگاهی