گنج

شمارهٔ ۲۳۴

۹ بیت
سرگشته و پریشان تا کو به کو نگردیواقف ز راز این بحر چون آب جو نگردی
خود را چنان که هستی باید که وانماییتا چون سرآب آخر بی‌آبرو نگردی
یا با خدا چو ابلیس دانسته سرکشی کنیا همچو او مکن من تا همچو او نگردی
در چهره سرخ‌رویی جوهر نمی‌نمایدبا خصم خود چو شمشیر تا روبرو نگردی
بی‌اختلاط مستان مستان نمیتوان شدتا با نکو نگردی هرگز نکو نگردی
امروز تا توانی از باده کام دل گیرفردا که خاک گردی شاید سبو نگردی
بگشا به خنده لب را چون غنچه با دل تنگتا همچو گل به زودی از رنگ و بو نگردی
کی شاهد مرادت دست آورد در آغوشتا مو به مو پریشان چون زلف او نگردی
بی‌خود شو و چو مجذوب دنبال خضر دل گیربا خود مرو که دلگیر از جستجو نگردی