گنج

شمارهٔ ۲۳

۱۱ بیت
مهوشان دیوانه‌ام با جام بی‌غش کرده‌اندیا به جای باده در پیمانه آتش کرده‌اند
دل به استقبال جان تازه راهی کرده‌ایمهر کجا خوبان خدنگ غمزه پرکش کرده‌اند
سینه و دل چیده مستان چون سپر بر روی همخوب‌رویان تا نگاهی سوی ترکش کرده‌اند
در سراغ او نشان از آتش دل‌ها بگیرتا به منزل هر قدم صد خرمن آتش کرده‌اند
در بیابان بس که نقش سجده در هم ریختهتا حرم چون کهکشان ره را منقش کرده‌اند
سّر این سودا از آن دل جو که عمری مهوشانبا پریشان طره‌اش خاطر مشوش کرده‌اند
ساغری بی‌خون دل مستان که مستان جنونسینه را با این شراب از کینه بی‌غش کرده‌اند
گرد دل می‌گردم و بر خویش می‌پیچم چو سیمتا گرفتارم به دست شوخ زرکش کرده‌اند
در دل یاقوت‌رنگم جز وفا و مهر نیستامتحانش سال‌ها خوبان به آتش کرده‌اند
تا نگیرد نعمت الوان شاهان را به هیچخون دل را قسمت رند بلاکش کرده‌اند
سوز دل مجذوب آخر ساز عشرت می‌شودپیش‌بینان چاره آتش به آتش کرده‌اند