گنج

شمارهٔ ۲۲

۱۴ بیت
دولت آن است که یارم ز در لطف در آیدقامتش بینم و کارم همه جا راست بیاید
پرده بردار که در آینه‌ای آن رخ زیبامطلب هر دو جهانم به نظر جلوه نماید
رخ برافروخته گر شب تو هم از قصر برانیحاش لله که مه چاردهم با تو برآید
نه همین لعل تو دارد اثر چشمه حیواندیدن قامت رعنای تو هم عقل فزاید
به کنارم چو نباشی ز دل و جان به کنارمبه بر آید چو قدت نخل مرادم به بر آید
رفت اگر عمر گرانمایه جوان است امیدمچون بیایی تو همان عمر گرانمایه بیاید
زندگی نیست در آن دل که هلاک تو نباشدروشنی نیست در آن دیده که راه تو نپاید
گر تو رخساره چو خورشید جهان فاش نماییکه تواند که ز دنبال تو چون سایه نیاید
نفتد پرتو حسنت به دل هر کس و ناکسنیست خورشید که سرکرده به هر خانه درآید
کیست غیر از تو که خون ریزد و منت بگذارداین قبایی‌ست نگارا که به اندام تو شاید
به مداوا نشود غنچه گل زخم خدنگتنتوان بست دری را که عطای تو گشاید
سبب گریه‌ام از غمزه خود پرس که نیششتا رگ دل زده خون بی‌خبر ار دیده گشاید
آن قیامت که من از قامت رعنای تو دیدمشرح اگر تا به قیامت بکنم راست نیاید
سرگذشت دل دیوانه مجذوب چه پرسیهوشمندی که به می‌خانه رود شور برآید