شمارهٔ ۲۲۲
دو عالم دو چشم است حیران توکجا فکر ما و کجا شأن تو
به انداز یک مد کلک تو شدازل تا ابد آفرینخوان تو
فضای تو بست این نه اورنگ راز یکدانه فیروزهٔ کان تو
کف پیشخوردیست از خرمنیکران تا کران خوان احسان تو
فلک را که هر روز گلها شکفتبود غنچهای از گلستان تو
زمانی که این غنچه هم وا شودچه گلها بچینند مستان تو
عیانی چنان از هزاران نقابکه هر ذره شد والهٔ آن تو
برون از مکان همچو جان در دلیهمان دل که جان کرد قربان تو
دری را که یاد تو بر دل گشودگشاده است تا باغ رضوان تو
چه باک است از تشنگی خاک راز بحر کرم خواست باران تو
پی موج دریای رحمت بس استنسیم مناجات پاکان تو
حیات ابد تا دم تیغ اوستکه را تا رسد آب حیوان تو
زیاد است و بیجا و حککردنیسر نقطه بیخط فرمان تو
دو چشمند و یک نور در راه راستوصی بلافصل و قرآن تو
کرم کن به مجذوب خود یا علیبه قنبر بگو جان او جان تو