شمارهٔ ۲۲۱
هاتفم داد مژدهای از نوکه بکش جام و ناامید مشو
می بکش می که میرود بر بادتخت جمشید و تاج کیخسرو
رهنمایی به رهرویی میگفتخاطر از توشه جمع ساز و برو
آن چنان رو که درنمانی خشکچون بکوبند کِشته را بدرو
گر سراسر جهان رفیق شوندبیتوکّل به هیچ راه مرو
آن که دادت مؤنت گندمکی ستاند به جای گندم جو
تا نخیزی ز خاک ذرّه صفتکی کند ذرّهپروری پرتو
تا دهندت نجات چون مجذوبراستی پیشه ساز و راست برو