گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۱۰ بیت
نیم جو معتقدِ طاعتِ بی‌گریه مشونرسد کِشتهٔ بی‌آب به سر حد درو
من نگویم که ز پیمانه‌کشی توبه مکنهر چه خواهی بکن از گریه مستانه مشو
بطلب جام شراب از لب ساقی و ببوسکه به این دست توان یافتن از عمر گرو
هم در این دایره شد تخت سلیمان بر بادجام جم خواه و نظر کن به سر کیخسرو
صاف‌دل باش در این حلقه تو هم چون خورشیدتا به عالم فکند شمع جمالت پرتو
پیر دهقان چه نکو گفت به نوباوهٔ خویشکای پسر خوشهٔ گندم نشود دانهٔ جو
جز خدا هیچ کس از حال کسی آگه نیستکِشت و کار همه معلوم شود وقت درو
دهر هر روز تو را تازه‌تر آید به نظرچه بدن‌ها که نپوسند در این کهنهٔ نو
بشنو این نکته که از خضر به خاطر دارمکه به هر حرف در این بادیه از راه مرو
کار مجذوب در این پرده نه صوت و غزلستکار با کار شود راست نه با گفت و شنو