گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۱۰ بیت
زاهد چه سازم با چشم و ابروآن ناوک‌افکن این سخت‌بازو
زاهد ندیدی آن خال و آن لبکافر نبیند آن زلف و آن رو
زاهد چه دانی چون میکند سحردر عشوه‌سازی آن چشم جادو
هر چند خواهی اقبال دارددر بردن دل آن قد دل‌جو
خود را به افسون مستانه انداختبر روی آتش آن خال هندو
در خانهٔ صنع یک مو خطا نیستشد از کجی راست محراب ابرو
در عالم دل رو از تو دیدیمبا هر دو عالم کردیم یک‌رو
دیدار خواهی بیکار مگذارلب را ز یا رب دل را ز یا هو
باید چهل روز گردی سحرخیزتا خون شود مشک در ناف آهو
مجذوب مطلب از دل توان یافتآیینه باشد گر صاف و یک‌رو