شمارهٔ ۲۱۶
روز عید است روی مهوش توشب قدر است زلف دلکش تو
کار من آن نگاه اول ساختآه از آن تیر روی ترکش تو
از جمال تو روشن است که شمعسوخت پروانه را به آتش تو
منکر سلسبیل و کوثر نیستجرعهنوش شراب بیغش تو
شاخ طوبی کشیده قدر بهشتبه تماشای سرو سرکش تو
خیره دارد نظارهٔ خود راآفتاب از قبای زرکش تو
شاه را هست شوق پابوستبه سر طره مشوّش تو
در ره شوق بال و پر بخشدصید دل را خدنگ پرکش تو
باده بیخمار خون دل استمرحبا عاشق بلاکش تو
عافیتهاست در جفا مجذوبای خوشا خاطر مشوّش تو