گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۱۴ بیت
ای روشن از خاک درت چشم جهان‌بین‌ همهمهر تو چون شیر و شکر با جان شیرین همه
عیسی به پیشت بسته لب جان داده خضر اندر طلبچون من فدایت روز و شب جان و دل و دینِ همه
برقع برافکن در چمن با لاله و سرو و سمنناپاک سوزد همچو من اسباب رنگین همه
گرم است از رخسار تو بازار ماه و آفتابگردیدن گرد سرت گردیده آیین همه
بیرون خرام و در رکاب انداز شاهان را تمامتا آفتاب از گوشه‌ای خندد به تمکین همه
رخ برفروز ای ماه ما اسبی بتاز ای شاه ماتا مات گردد جا به جا بی‌شاه فرزین همه
با گوشه ابروی خود بنمای خوبان را به منتا افتد از طاق دلم ابروی پرچین همه
آن دلق زاهد چاک کن در کام صوفی خاک کنروی جهان را پاک کن از دین و آیین همه
خورشید چون گردد عیان شب را نباشد تاب آنیک ذره از مهر تو و عالم پر از کین همه
شد عمرها کاندر رهت مال و سر و جان می‌دهمباشد تو هم روزی کنی یک بار تحسین همه
دارا تو را خواند جهان صاحب تو را داند زمانخواهی کشید از آسمان آخر تو هم کین همه
سرده به عالم پشه‌ای از آستان شاهیتتا پربریزد در برش از دور شاهین همه
گر فسق و گر طاعت کنم بر دشمنت لعنت کنمهمچون دعای دوستان فرض است نفرین همه
مجذوب چون از جان و دل گوید سگ شاهان منممن نیز هستم روز و شب درویش و مسکین همه