شمارهٔ ۲۰۸
بازم تو غارت خرد و هوش کردهایبازم به یک نگاه تو مدهوش کردهای
دانستهای که حسرت ما هم قیامت استبا خود اگر تو دست در آغوش کردهای
آگه تو را ز حال دل خویش چون کنمکی همچو من ز آتش دل جوش کردهای
سرو شکفته را جز از داغ لاله نیستمن کاسههای خون و تو می نوش کردهای
گل از تو در کدام چمن چیدهاند بازخود را به سرو باغ که همدوش کردهای
یک بار مژده شب وصلم نمیدهیاین وعده را نکرده فراموش کردهای
در ناله اختیار ندارم وگرنه توفهم شکایت از لب خاموش کردهای
این عزتم بس است که در پیش مدعیاز زیر چشم حرف مرا گوش کردهای
جمع است خاطرم که دل خسته مرابا حلقههای زلف زرهپوش کردهای
مجذوب تن به خواب مده دم غنیمت استبرخیز و شمع ناله چه خاموش کردهای