شمارهٔ ۲۰۱
ای فلک بردی ز شاهان گر چه تاج از حد برونمن به درویشی گرفتم از تو باج از حد برون
دامن صبح وصال آسان نیاوردم به کفناله کردم در دل شبهای داج از حد برون
دیده گر بینم شد و دل بیتراوش دور نیستدادهام بر این سیهچشمان خراج از حد برون
زلف جانان در میان ما پریشانی فکندور نه با دل بود مار امتزاج از حد برون
رو طبیبا خویش را رسوا مکن کار تو نیستکردهام بیماری دل را علاج از حد برون
چند پرسی کوچهٔ راحتفروشان در کجاستهر کجا دارد تهیدستی رواج از حد برون
خاکساری کن که طبع یار ما پرنازک استعجز باید کردنت با آن مزاج از حد برون
هیچ دانی لطف بیپایان چه میخواهد ز ماشرمساری بینهایت احتیاج از حد برون
من دماغآشفته و مجذوب بیپروا و مستهرزه تا کی میپری ناصح لجاج از حد برون