گنج

شمارهٔ ۲۰۰

۹ بیت
به اصل و نسل مباهات ای پسر کم کنتو خویش را خلف دودمان آدم کن
دلت چو تحفه داغی به چنگ اندازدمجو علاج ز مرهم علاج مرهم کن
گهی که ذوق تنعّم تو را فریب دهدبه جای شیر و شکر خون و زهر درهم کن
سفینه‌ایست وفا لنگرش بگویم چیستبه هر که دست دهی پای خویش محکم کن
زمانه چشم تو را تا نبسته است ز خاکبگیر جام و به عبرت نگاه بر جم کن
نگاه داشتن آبرو جوان‌مردیستطمع مدار و سخاوت به کار حاتم کن
فریب خلق جهان در کمال آسانیستکسی که رام تو مشکل شود از او رم کن
خدنگ راست کشید این سخن به گوش جانکه پشت دشمن خود را به راستی خم کن
چه رشک میبری ای بی‌شعور بر مجذوببیا به میکده خود را تو نیز آدم کن