گنج

شمارهٔ ۱۹۹

۱۰ بیت
نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه منلطف تو هم کم مکن از دل آگاه من
لطف نمایان تو درد و غم عشق توستشکر که شد روز و شب لطف تو همراه من
شاه و گدا هر یکی رو به دری کرده‌اندنیست مرا قبله‌ای جز درت ای شاه من
خاطر خود را برون از دل خود کرده‌امتا که نرنجد ز من خاطر دلخواه من
در طلبش روز و شب بر در دل‌ها شدمدر دل درویش بود تخت شهنشاه من
بر در میخانه‌ام طعنه بیجا مزنخدمت این آسِتان بود چو در راه من
ذوق شراب صبوح تا ز دلم جوش زدگشت دعای قدح ورد سحرگاه من
واعظ افسانه‌خوان پوچ کند روز راشمع هدایت بس است در دل شب آه من
سرمه شب گر دهد چشم دلت را جلاروز درخشان‌تر از مهر بود ماه من
رحم تو باید کنی بر دل مجذوب خویشجز تو کس آگاه نیست از دل آگاه من