شمارهٔ ۲۰
یکرنگ تو را کجدل و ابلق نتوان کردحق را به فسون باطل و ناحق نتوان کرد
توفیق به دل جذبه دهد ور نه دلی رابا حیله مقیّد به تو مطلق نتوان کرد
تا محل دل کعبه روان را نکند گرمخود را به صف قافله ملحق نتوان کرد
سرمشق به کس تا ندهند از خط تسلیمرازی که نهان است محقق نتوان کرد
تا دل نکنی از زر و اسباب کدورتآهنگ می و جام مروّق نتوان کرد
چشم طمع از خواب فراغت نتوان داشترم از ته این طاق معلق نتوان کرد
یا عشق بگو ور نه به صد زور هوس رااز یک گل این فرش مطبق نتوان کرد
انگشت نبی باید و تایید خداییدیبای قمر را به فسون شق نتوان کرد
آرایش ظاهر مکن ای خواجه که خود رایکرنگ به پوشیدن ازرق نتوان کرد
واعظ بده انصاف که بیربط کسی راسرکرده یک انجمن احمق نتوان کرد
مجذوب تو را وسوسه مغلوب نسازدحق را به فسون باطل و ناحق نتوان کرد