شمارهٔ ۱۹
روز عید آن شوخ اگر جولان کندشهر و صحرا را پر از قربان کند
عالمی شادند و ما امیدوارالتفاتش تا کرا قربان کند
نیست عشقت لاف انسانی مزندرد باید تا تو را انسان کند
عشق هم میگردد از دنبال دلتا فدای غمزه خوبان کند
تا دلت آتش نگیرد همچو شمعکی لبت را گریهات خندان کند
عجز کن تا التفات لعل یارآتشت را چشمه حیوان کند
صبر باید عاشق بیچاره راتا دوای درد بیدرمان کند
کو جنون دشتپیما تا کسیچاره این راه بیپایان کند
در مناجات آن که دل خواهد نه گِلاو گدایی را به از سلطان کند
محتسب را میتوان آگاه ساختگوش اگر بر ناله مستان کند
بیم اگر داری ز قاضی می بنوشتا شرابت رستم دستان کند
کار بر بیچارهای مشکل مسازتا خدا کار تو را آسان کند
ما گنهکاریم و او صاحبکرمحاکم است او آن چه خواهد آن کند
از دعا مجذوب صاحب دیده شدتا چه ها از دولت قرآن کند