شمارهٔ ۱۸
بهار آمد که گلشن بوی آن گلپیرهن گیردسراپای چمن را باز در مشک ختن گیرد
دگر خاک شهیدان غمش خونها به جوش آرددگر روی زمین را لاله خونین کفن گیرد
به کویش میروم با دیده گریان و خوشحالمچو آن مستی که بارانش به نزدیک چمن گیرد
بود در عشقبازی شیوه پروانه استادمبه پای آن سر اندازم که لطفش دست من گیرد
جدایی آن زمان در آتش ناکامیم سوزدکه خوشحالی غمش را در وصال از دست من گیرد
دل زارم شراری گشت و خاکسترنشین هم شدهنوزم از شکاف سینه آتش در کفن گیرد
در آن محفل کند امیدوارم شوق بیپرواکه کام از شمع خود پروانهای در انجمن گیرد
به دنیا دل نباید بست اگر از مرگ میترسیسفر مشکل بو آن را که الفت با وطن گیرد
حریف مستی مجذوب ما دیگر که خواهد شداگر پیمانهای از دست آن پیمانشکن گیرد