گنج

شمارهٔ ۱۸۵

۹ بیت
هر جا ز سرگذشت خود افسانه بسته‌ایمبندی به پای عاقل و دیوانه بسته‌ایم
مشتاق یک نظاره دیدار آشناستچشمی که از عنایت بیگانه بسته‌ایم
خون خورده‌ایم در عوض باده همچو شیرتا ره به خصم خویش دلیرانه بسته‌ایم
در ملک فقر با غم یاجوج حرص نیستسدّیست با همت شاهانه بسته‌ایم
در جستجوی دل که همان خانه خداستاحرام کعبه در ره میخانه بسته‌ایم
سیمای شمع در دل شب خوش‌نماتر استما دل به زلف یار حکیمانه بسته‌ایم
خواهش کجا به جذبه معشوق می‌رسدتهمت به عشق‌بازی پروانه بسته‌ایم
با التفات ساقی و احسان می‌فروشپیمان به دستیاری پیمانه بسته‌ایم
مجذوب باده نوش که ماییم و یک امیدآن هم به التفات کریمانه بسته‌ایم