گنج

شمارهٔ ۱۸۶

۹ بیت
گردیده‌ام غبار و پناهی گرفته‌امبر طرف دامنی سر راهی گرفته‌ام
در خاطرم شکست طلسمات آرزوستپیمانه هم از کف شاهی گرفته‌ام
گنج قناعتم ز عنایات لطف اوستاین ملک را به تحفه آهی گرفته‌ام
مَنعم مکن ز حلقه مستان سینه‌صافمن هم در این حصار پناهی گرفته‌ام
پای طلب ز کوی خرابات چون کشمآن جا نشان خانه ماهی گرفته‌ام
چون شمع دل گداخته صد بار جرأتمتا رخصت نهفته‌نگاهی گرفته‌ام
تا خانقاه دین نشود از ریا خراببر هر ثواب خویش گناهی گرفته‌ام
تا خجلت از کرم نبرم روز بازخواستبر هر گنه ز توبه گواهی گرفته‌ام
مجذوب و خاکسارم و در انتظار دوستدر کوچهٔ وفا سر راهی گرفته‌ام