گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۱۳ بیت
کو همّت مردانه‌ای تا از تمنا رم کنمچون کار این عالم شود تسخیر آن عالم کنم
کو عشق مه‌رخساره‌ای کو شوق آتش پاره‌ایتا با سرشک لاله‌گون خون در دل عالم کنم
کو زلف آن ماه چگل کو آن بلای دین و دلتا خاطر مجموع را آشفته و درهم کنم
کو دولتی تا یار و من مستان شویم اندر چمناو رو نهد بر روی گل من ناز بر شبنم کنم
کو طوق سیمین‌غبغبی کو خاتم لعل لبیتا اسم اعظم را روان از نقش آن خاتم کنم
گاه از گناهم تنگ‌دل گاه از عبادت منفعلکو گریه مستانه‌ای تا هر دو را با هم کنم
از داغ لذت میبرم ورنه توانم با نفسچون موم سازد سنگ را آن موم را مرهم کنم
گر خصم کج سرکش شود یا شعلهٔ آتش شودمن با خدنگ راستی همچون کمانش خم کنم
هرگز نمیرم گر شبی شیرین کنم کام از لبیدل آب حیوان درکشد من سیرِ جام جم کنم
تخت کیان بر باد شد دوران جم از یاد شدجامی بده تا آگهت از جرئت رستم کنم
شاها نوازش کن مرا تا مجمع خصم تو راسازم پریشان و فنا یا حلقهٔ ماتم کنم
تا گشته‌ام پیشت گدا کی همتم دارد رواتا ناز بر نوشیروان یا خنده بر حاتم کنم
گر چند روزی بر جفا صبری بود مجذوب رااز دولت غم عیش‌ها با خاطر خرّم کنم