گنج

شمارهٔ ۱۷۸

۱۰ بیت
چشم تر آخر به رویش بی‌نقاب انداختیمدامن آلوده‌ای بر آفتاب انداختیم
اشک ما را با غبار دل نشاط دیگر استای خوش آن صندل که ماهم در گلاب انداختیم
عقل دوراندیش را دیدیم جز بیچاره نیستاین کتاب پر غلط را ما به آب انداختیم
همچو خواب آهوی فیض از چشم ما رم کرده بوددر کمینش خویشتن را ما به خواب انداختیم
باز با صد بی‌قراری بهر آن یک‌دانه خالمرغ دل را خوش به دام اضطراب انداختیم
بی‌شکار از حلقهٔ خود دست نگشاید کمندما سر زلف تو را در پیچ و تاب انداختیم
غصه را با خون دل پیوسته بر سر میکشمای خوش آن افیون که ما هم در شراب انداختیم
تیر عاشق در کمین‌گاه ظفر جز آه نیستصید را ما با دعای مستجاب انداختیم
سیر دارد دامن این دشت اما از کنارما نظر از دور بر موج سرآب انداختیم
تا هوای سلطنت مجذوب را بر سر فتادخویش را بر آستان بوتراب انداختیم