شمارهٔ ۱۷۷
به صد آشفتگی چون موج هر سو بیقرار افتمکه زین دریای توفانخیز شاید بر کنار افتم
غزال فیض پر وحشیست کو آن جام کثرتسوزکه بیخود گردم و تنها به دنبال شکار افتم
چرا پوشم در این میخانه چشم از روی آن ساقیکه چشم مست او هرگز نخواهد در خمار افتم
هوای عشرتافزا جوش گل مپسند ای ساقیکه گل گل بشکفد گلزار و من در خار خار افتم
در آن میخانه شوقم را تمنّا در کنار افتدکه مست از پای خم برخیزم و در پای یار افتم
شعور عقل را چون نیست عار از ننگ نادانیروم در عالم مستی به فکر ننگ و عار افتم
شدم در باغ و از آشفتگی بیاو ندانستمبه نی چون ناله پیچم یا چو آتش در خیار افتم
جنون از داغهای سینهام آن لحظه گل چیندکه با یاد رخت مستان به طرف لالهزار افتم
دلم آن لحظه خاطرجمع گردد از پریشانیکه در پای تو چون زلف دوتا بیاختیار افتم
بهشتِ نقدِ این ویرانسرا مجذوب آن باشدکه دائم در دیار دل به فکر درد یار افتم