شمارهٔ ۱۷۶
پیمانهکش و رند و خراباتی و مستیمتزویر ندانیم همینیم که هستیم
چز پیروی پیر مغان در سر ما نیستما بر سر اقرار همان روز الستیم
آن نیست که ما هم به غم توبه نباشیمما توبه همان روز که کردیم شکستیم
با ننگ خودی ذوق ز مستی نتوان یافتگو خلق بدانند که ما بادهپرستیم
از دل غم بیفایده کردی شد و برخاستآن روز که لب بر لب پیمانه نشستیم
بیقطع تعلق نتوان گشت گرفتارعهدیست که با زلف سمنسای تو بستیم
یک عمر پریشان شدن و شاد نشستنآن روز به دام تو فتادیم که رستیم
بر ما مفشان دست که ما بیسروپایانبر دامن لطف تو سراپا همه دستیم
درویش میازار که در بندگی شاهمستیم و سرافراز به آن قدر که بستیم
از صحبت مجذوب چه گلها که نچیدیمصد بار درست است که ما توبه شکستیم