گنج

شمارهٔ ۱۷۳

۹ بیت
من از آن کلاهِ همّت که به طرْف بر شکستمچه طلسم آرزوها که به یکدگر شکستم
نه به درد سر اسیرم نه چین جبههٔ مالکه خمار شام غم را ز می سحر شکستم
بشکست شیشه ما دل خصم گو ننازدکه من این شکستنی را ز تو پیش‌تر شکستم
چه به قوّت ضعیفی چه به زور ناتوانیدل دشمنان خود را نه به زور و زر، شکستم
گل لاله‌زار چشمم ز هوا نگشته رنگینسر خار های غم را همه در جگر شکستم
دل خویش را ندانم دل توست یا که آهنز غم تو بس که در دل سر نیشتر شکستم
به شکستگی دلم را همه جا شکسته زلفتچه عجب اگر گشادی بدهد به هر شکستم
به پناه آستانی شده‌ام چو نوح و آدمکه در آن سفینه هرگز ندهد خطر شکستم
همه جا گشاده درها به رخم دعای مجذوببه شماره طلسمی که در این سفر شکستم