گنج

شمارهٔ ۱۷۴

۱۱ بیت
دگر رفتم که در میخانه باشمرفیق شیشه و پیمانه باشم
ز می‌نوشی رود کار من از پیشروم در کار خود مردانه باشم
دل دریاکشم خوشنود از آن استکه من دردی‌کش میخانه باشم
چرا از می فروشان دور گردمچرا با آشنا بیگانه باشم
در آن مجلس که ساقی شمع‌ بزم استچرا حسرت‌کش پروانه باشم
به حرف ناصح و فریاد واعظاگر عاقل شوم دیوانه باشم
برو زاهد ریا فسق است بی‌عیشچو در دامم چرا بی‌دانه باشم
بیا ساقی به رغم کورطبعانخراب نرگس مستانه باشم
تو می‌باید که دائم شاد باشیچه باشم من که باشم یا نه باشم
توانم آشنا را آشنا ساختاگر بیگانه‌ٔ بیگانه باشم
چه حاصل از غم ایامْ مجذوبهمان بهتر که در میخانه باشم