گنج

شمارهٔ ۱۷۱

۹ بیت
تا پای همت می‌رود از آرزو رم می‌کنمدست از تمنّا می‌کشم تسخیر عالم می‌کنم
کی رو دهد با سیم و زر با گنج و یاقوت و گهرآن عیش‌ها کز دولت اشک دمادم می‌کنم
بر زلف آن ماه چگل دل‌بسته‌ام از جان و دلخود را مسلم متصل از شق اسلم می‌کنم
در گلشن صبر و وفا کاری ندارم جز دعاگاهی شکایت با صبا از زلف پرخم می‌کنم
گفتم شدم دیوانه‌ات عمریست در میخانه‌اتگفتا به یک پیمانه‌ات من نیز آدم می‌کنم
زاهد ندانی کیستم کی چون تو بی می زیستمبی فکر هرگز نیستم طاعت مگو کم می‌کنم
هر چند بی‌هوش از میم از مرگ هم غافل نیمجامی که بر سر می‌کشم یادی هم از جم می‌کنم
افیون و می با یکدگر کیفیت دیگر دهدزآن غصه را با خون دل پیوسته در هم می‌کنم
خوش می‌گشاید دم به دم در برزخ مجذوب همصبری که من در کنج غم با چشم پرنم می‌کنم