شمارهٔ ۱۶۹
دل دادهایم و تحفه دردی گرفتهایمخون خوردهایم و چهره زردی گرفتهایم
چون شکوه را تنعم ما کفر نشمردچهل سال شد که انس به دردی گرفتهایم
خورشید و ماه را که سر از آسمان گذشتاز دفتر جمال تو فردی گرفتهایم
سرگشته توییم و فلک پیش خیل ماستدر وادی جنون پی گردی گرفتهایم
ما را هوای میکده بر سر فتاده استآن جا نشان چاره دردی گرفتهایم
چشم و چراغ ما دل صاف است چون سپهرتا از کتاب حسن تو فردی گرفتهایم
آبی مگر بهشت زند بر هوای ماآن جا نشان چشمه سردی گرفتهایم
دنیا زن است و عاشق دنیا نه زن نه مرداین پند را به گوش ز مردی گرفتهایم
مجذوب مدتیست که از ما کشیده سریک باره ترک بادیهگردی گرفتهایم