شمارهٔ ۱۶۸
توبه کردم که دگر توبه ز صهبا نکنمدرِ غمهای جهان را به عبث وا نکنم
ساقیا مایه غم عقل کجاندیشهٔ ماستمی بده تا دگر اندیشه بیجا نکنم
من هم از قهقهه چون خنده مینا شب و روزخون چرا در دل این گنبد مینا نکنم
غم دنیای دنی دشمن دین و دل ماستنیست مردی که علاج غم دنیا نکنم
ناکسم گر به هواداری آن زلف دوتاپنجه در پنجه مردافکن جوزا نکنم
من که اشکم همه جا گنج گهر کرده روانخنده چون بر زر کمخرج ثریا نکنم
همه را فقر و فنای همه روشن شده استاز تو هم جز تو همان به که تمنّا نکنم
شمع رخسار تو فرمود که در روز الستکار پروانه کنم من هم و پروا نکنم
صبر و هوش و خرد و دین و دلم رفته ز دستنروم تا همه را پیش تو پیدا نکنم
آن هنر نیست که بد بینم و گویم هنر استهنر آن است که بد بینم و رسوا نکنم
عقل آن است که با عقل به آبش بدهمآن شنا را که به اندازه دریا نکنم
کربلا گر چه ربود از دل مجذوب قرارمن چرا در نجف آسوده تماشا نکنم