گنج

شمارهٔ ۱۶۷

۱۱ بیت
دارد به سر هوای رخت آفتاب همخون کرده خنده‌ات به دل لعل ناب هم
در پرده زد جمال تو آتش به کائناتیعنی نداشت تاب جمالت نقاب هم
پیچید سنبل از غم زلفت به خویشتندر برگ غنچه پرده‌نشین گلاب هم
از تاب باده بر گل رویت عرق نشستیا آتش از رخ تو خجل گشت و آب هم
خورشید را نهان نکند پرده‌های رازمحوت کدام ذرّه نشد در نقاب هم
خرسند شو چو لعل بدخشان به خون دلتا از جگر شراب دهندت کباب هم
جامی در این جهان به جگرتشنه‌ای بدهتا آن جهان نجات دهندت ثواب هم
خود را به شوق گریه مستانه مست کنتا ناله‌ات دعا شود و مستجاب هم
سنجیده‌ گوی آن چه نپرسند هم مگویاین نکته را ز من بشنو از کتاب هم
دیدیم ما ملازم درویش بوده استآسایشی که شاه نبیند به خواب هم
آهم خجالت از دل مجذوب می‌کشدشکر خدا که رفت غم و اضطراب هم