شمارهٔ ۱۶۲
زاهد مگو که مست شراب دو سالهامچشمی گرفته است به باد پیالهام
واقف نهای که چون به کمندم گرفته استبا زلف عنبرین بت مشکینکلالهام
هرگز به راه میکده خودسر نرفتهامقسمت مدام کرده به این در حوالهام
چون دیدهام مدام نباشد به خط جاماین خط خلاص کرده ز قید رسالهام
یک دم خیال روی خوش و صنعت خدابهتر بود ز طاعت هفتاد سالهام
تا گوشهای ز ملک غمت دل به جان خریددر سینه داغها شده مهر قبالهام
با لطف آن مزاج ندانم که از چه روهرگز به خاطر تو گران نیست نالهام
شکر خدا که از لب لعلت نهان نبودآن زهرها که ریخت غمت در پیالهام
دوشم به یاد خط تو دیوانه کرده بوددیدار ماه چارده و دور هالهام
مجذوب از قرینه توان یافتن که دوستآزرده نیست خاطرش از آه و نالهام