شمارهٔ ۱۵۲
بهار آمد چرا بیباده باشیمبه کنج غم چرا افتاده باشیم
چرا با مهلت شش روزه چون گلسر مستانهای نگشاده باشیم
به یاد روی خوبان روی خود راچرا بر روی گل ننهاده باشیم
به شوق گلرخان چون بلبل مستبه پای گل چرا نفتاده باشیم
سر آسوده را مستان و بیباکبه پای خم چرا ننهاده باشیم
غم ایام ساقی در کمین استبیا تا جنگ را آماده باشیم
بیار آن آتشین آب ریاسوزاگر هم در سر سجاده باشیم
در این بازار ایمان میفروشندچه باشد ما دل از کف داده باشیم
نفسها را حساب آسان توان دادجواب نفس خود گر داده باشیم
چو عاشق سایه معشوق خویش استهمان بهتر که ما افتاده باشیم
بهشت نقد آن باشد که مستانرفیق دلبران ساده باشیم
در این غمخانه چون مجذوب آن بهکه با معشوق و جام باده باشیم