شمارهٔ ۱۵۳
دارم به سر که خدمت پیر مغان کنمتا عیشها ز دولت بخت جوان کنم
هرگز کسی به دولت خود پا نمیزندتا سر به جاست خدمت این آستان کنم
مشقیست نالهام که به شب میرود ز پیشدرسیست گریهام که به مستی روان کنم
لعل لبت مگر دهدم صد هزار جانتا من به کام دل نفسی جانفشان کنم
ساقی بیار آن قدح سبز یک منیتا خون رشک در دل هفت آسمان کنم
عشقم به گوش دل به هزار آب و تاب گفتیاقوت را چه باک اگر امتحان کنم
با نیش خار خندهٔ گل دلگشاتر استدیوانگیست شکوه گر از باغبان کنم
بیغور حرف لب مگشا در جواب منتا من به یک اشاره تو را نکتهدان کنم
در روزگار پیری اگر با من است دلبازش به عشق تازهجوانی جوان کنم
مجذوب سر مکش ز پی شهسوار عشقتا آگهت ز جرأت صاحبقران کنم