شمارهٔ ۱۵۱
قدح زمرد و می لعل و دست ساقیسیمخزینهای به کف آوردهام به یک تسلیم
نهان به سینه درخشندهگوهری دارمکه نام آن نه زر و نه درّ است و نه لعل و نه سیم
خزینههای دگر دارم و نمیگویمکه پیر میکدهام داده این چنین تعلیم
هزار شُکر که کارم به مدعای دلستشراب بیغش و من مست و میفروش کریم
به جای خون دل و آب چشم و نالهٔ زارنشسته روی به رویم شراب و یار و ندیم
به هر دو زلف تو دانسته میکنم بازیکه تا ز غصه دل مدعی شود به دو نیم
ز دام زلف دلم را دگر رهایی نیستبه حیرتم که خلاصی چگونه یافت نسیم
خمی که داشت فلاطون بجز خیال چه داشتکسی که پی به خم باده برد اوست حکیم
نظر به سوی کرم به که دل بفکر عذابامیدوار باده و غصه خورد صاحب بیم
رضای دوست اگر جان طلب کند مجذوببگو به چشم و بکن سجده و بشو تسلیم