گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۹ بیت
سروی به قامت تو در اشرف ندیده‌امماهی چو عارض تو به مصحف ندیده‌ام
صف در برت کشیده هزار آفتاب و ماهدر مجمع ملائکه این صف ندیده‌ام
این جاه و سلطنت به سلیمان نداده‌انداین عز و شأن ز شوکت آصف ندیده‌ام
یاری گزیده‌ام که به دوران حسن اویک زاهدِ نداده دل از کف ندیده‌ام
رسواست وجد ساخته صوفیان شهریک بار رقض بی‌نی و بی‌دف ندیده‌ام
محبوس دام انجمن وعظ چون شومفیضی که از کلام مزخرف ندیده‌ام
تنها همین نه پیش‌نماز است بی‌سوادیک اعتقاد صاف در این صف ندیده‌ام
دادم به می‌فروش برات وظیفه راچون بهترش ز میکده مصرف ندیده‌ام
پنهان شراب خوردن مجذوب هم ریاستدیوانه‌ای مطیع مکلف ندیده‌ام