شمارهٔ ۱۴۷
به یادت صبح بر گلشن گذشتمز سرو و لاله و سوسن گذشتم
نه سرو باغ را دیدم قباپوشنه بر آن چاک پیراهن گذشتم
نه خط عنبرین بر لاله دیدمنه بر یک سبزهٔ روشن گذشتم
نه با نرگس نگاه صفشکن بودنه بر آهوی صیدافکن گذشتم
نه لعل غنچه را دیدم میآلودنه بر آن نرگس پرفن گذشتم
نه رنگ مشک و عنبر داشت سنبلنه بر زلف کمندافکن گذشتم
نه بر دوش صنوبر ماه دیدمنه بر یک سرو سیمینتن گذشتم
نه یک گل را سخندان چون تو دیدمنه بر یک بلبلی چون من گذشتم
سر و جان هر چه دارم از تو باشدتو از من شو که من از من گذشتم
سراپا آتشم چون گلبن طورمگر بر وادی ایمن گذشتم
تمنّا را نگاهم آن زمان سوختکه چون برق از سر خرمن گذشتم
مده با زینت دنیا فریبمکه از آرایش این زن گذشتم
فلک گو (کو) خاک را گیرد در آغوشکه من از گرد این دامن گذشتم
نیاید عاشقی با کجرَوی راستمکرر بر دل دشمن گذشتم
بگو دشمن کند فکر سر خویشکه من از سر به یک دیدن گذشتم
بهشتم کرد ذکر خیر مجذوببه هر جا با دل روشن گذشتم