گنج

شمارهٔ ۱۴۵

۱۲ بیت
روزگاری شد که من دردی‌کش میخانه‌اممشق درویشیست کار همّت شاهانه‌ام
قطره‌ام دریا‌دل است و ذرّه‌ام خورشید‌رنگعقل حیرانست هر جا بگذرد افسانه‌ام
پیش از آن کاین بحر اخضر پر شد از درّ خوشابشور دریا داشت در سر گوهر یکدانه‌ام
خویش را چون شعله بر آتش زدم روز الستدر دو عالم روسفید از همّت مردانه‌ام
سال‌ها بر گرد دل گردیده‌ام در بزم قدسدل همان شمع فروزان من همان پروانه‌ام
با جنون دریاکشی‌ها کرده‌ام روز ازلعاقلان فکری که در انداز آن سرخانه‌ام
سینهٔ سوزان دلم را زنده‌ای جاوید ساختآب حیوان سمندر دارد آتش‌خانه‌ام
بر دلم تا عشق طرح کعبه و بتخانه ریختپر ز تسبیح ملائک شد برهمن‌خانه‌ام
شمع رخساری دگر آتش پرستم کرده استباز عشقی هم سمندر کرد هم پروانه‌ام
گفتگوی واعظان بر گوش من باد است بادنیستم کودک که بفریبند با افسانه‌ام
تا بود در خلوتم یک شیشه می با مهوشیآرزوی سیر صحرا گر کنم دیوانه‌ام
من که باشم عاشق و دیوانه و مجذوب و مستاز که جویم عذر خود کز خویش هم بیگانه‌ام