شمارهٔ ۱۲۰
آمد رسول یار و شدیم از جفا خلاصاز هر بلا شدیم به لطف خدا خلاص
دام بلا اگر خم آن زلف دلگشاستیا رب دلم مباد ز دام بلا خلاص
ماه از کمند زلف تو بیرون نمیروددر حیرتم که چون شده باد صبا خلاص
زاهد بیا به حلقه مستان سینهصافتا از نفاق شوم شوی همچو ما خلاص
واعظ گرفتم آن که می است و هزار عیباما چه خوب میکندت از ریا خلاص
آتش بنوش و وسوسه عقل را بسوزشاید از آن مرض کندت این دوا خلاص
عشقم گداخت با نظر کیمیا اثرتا گشتم از کدورت دل چون طلا خلاص
چون شمع تا دلت نشود با زبان یکیکی میشوی ز ننگ خودی با دعا خلاص
با خون دل بساز که با صد شکفتگیسازد قناعتت ز غم کیمیا خلاص
مغرور خودپرست یقین رستگار نیستمنصور از آن نگشت ز دار فنا خلاص
درگاه غیر حاجب رزق مقرر استزاین در نمیشود ز گدایی گدا خلاص
شکر خدا که همت مجذوب و عقل مناز هر بلا شدند به یمن دعا خلاص