گنج

شمارهٔ ۱۲۱

۱۰ بیت
ساقی بیا که جوش زد از لاله‌زار فیضبی‌نشئه شراب نبخشد بهار فیض
رخ برفروز از می و آهنگ باغ کنتا از بهار فیض برد لاله‌زار فیض
آن را که دل ز حسرت لعل تو خون نشدچون جام کی برد ز می خوش‌گوار فیض
مجموع خاطری که پریشان زلف توستخرم دلی که برده ز شب‌های تار فیض
چون صبح خنده‌رو و کدورت‌گداز باشتا جوشد از جبین تو بی‌اختیار فیض
در صبحدم که قسمت ارزاق می‌کنندخوابیده را نیاورد اندر شمار فیض
چون من به شوق گریه مستانه می بنوشتا از گناه خویش بری صد هزار فیض
چون می نفاق‌سوز و مصفا‌ضمیر باشتا رو نهد به بزم تو از هر کنار فیض
فکر زمانه مایه تشویق خاطر استهرگز نبرده کس ز غم روزگار فیض
مجذوب گریه با کرم او بهانه‌ایستاز ما بهانه آید و از کردگار فیض