شمارهٔ ۱۱۲
دلربایی که به جز لطف نباشد کارشصبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
روشن آن چشم که یارش نگذارد از چشمخرم آن دل که هوادار بود دلدارش
آن مفرح که هلاک طلبش خضر بودچون مسیحا نشود از دل و جان بیمارش
یار ما عاشق آیینه معشوق نماستدل صافی اگرت هست بکن در کارش
کی ز رخساره به یک سو فکند برقع نازتا مقابل نشود چشم و دل بیدارش
صافدل ناشده بیجا نشوی منکر عشقکیمیا گرچه نهای هرزه مکن انکارش
بار اشک از سفر مملکتی میآیدکه تهیدست غنیتر شود از بازارش
آن چه بندد دهن خصم زبان خوش توستهر که افسون بودش حفظه چه بیم از مارش
خاکساری نه حصاریست که آید به نظرسایه بر تارک گردون فکند دیوارش
تو همین معجر و دستار ز هم فرق مکنمرد آن است که مردانه بود اقرارش
باز مجذوب به رویت در دلناله گشودکار میآید از او هان نکنی بیکارش