شمارهٔ ۱۱۱
بیار ساقی از آن آفت خمار و عبوسکه تابد از دل مینا چو شمع از فانوس
چه دید ساقی ما از بط شراب که بازرقم به خون کبوتر کشید و چشم خروس
به کام دل گرد از عمر خویش تا گرییز دست سادهرخی ساغری بگیر و ببوس
به نام نیک چو زاهد زیاده ننگ مکنبیا به کوی خرابات و سیر کن ناموس
حساب سال جهان را به روز طفلان پرسچه شد به چشم تو آراست خویش را چو عروس
مشو فریفته این عروس شوهرکشکه کام از او نه تهمتن گرفت و نه کاووس
شمار فرصت امروز کار فردا نیستکه نیست کار تو فردا جز آه یا افسوس
از آن به فکر فرورفته خواجه تا داندچه شد خزینه قارون و گنج دقیانوس
بلند مرتبه هرگز کسی به مکر نشدبه آسمان نتوان رفت کیکاووس
دلی بجوی که چون نی تمام ناله بودنه آن که هست پرآوازه و تهی چون کوس
رسید وقت که مجذوب باز با دل شادرخ نیاز بساید به خاک خطه توس