شمارهٔ ۱۱۳
تا دلم را کند سرای خودشلطفها میکند به جای خودش
سالها دست و پا زدم تا دوستشاد آمد برم به پای خودش
جان به پایش فکندم و خجلمجز خودش کیست رونمای خودش
ساخت بیگانهام جنون از خویشتا توانم شد آشنای خودش
هر که قانع شود به خاطر جمعپادشاه است در سرای خودش
عشق پیوسته داردم بیبرگتا شوم روز و شب گدای خودش
غم ز دشنام غایبانه مخورهرزهای گفته از برای خودش
هر که در قصد ما سپرده به خودما سپردیم با خدای خودش
گرد را نیست تاب سیلی بادبه نشیند بگو بجای خودش
سیل با کوه چون درآویزدمیکَند چاه از برای خودش
راست کی میشود به آتش همآن که کج باخت با خدای خودش
شوق مجذوب و باده تبریزکی شود غافل از هوای خودش