گنج

شمارهٔ ۳

۳۶ بیت
دوش اندر میکده چون و چه زیبا زدندگردش از جاروب زلف و طره ی حورا زدند
ساقیان دست طرب در گردن مینا زدندخاک آدم را نم از سرچشمه ی صهبا زدند
بر سر شوریده تاج «علم الأسما» زدنددین و دل دیوانه را اعتاب «عرش الله» زدند
مطربان را نغمه ی جان بخش زیر و بم گرفتعاشقان را ناله ی دلسوز در عالم گرفت
مجلس روحانیان را ذوق می در دم گرفت.....[دل برگ!] ساقی چون ز گردش نم گرفت
اول این جام شراب فقیه امام! گرفتمی پرستان را به نوشانوش پس آوا زدند
هر یکی زین عاشقان مستانه جام می به دستگه ز روی جام گاه از بوی جانان گشته مست
بانگ نوشانوش ساقی ناله های می پرستپرده زاهد درید و چشم نامحرم ببست
سرخوش و بیهش به یاد شاهد روز «ألست»شیشه ی «لا» را ز دل بر ساغر «الا» زدند
آن یکی از «أرنی» مخمور و مست جام دوستو آن دگر از «لن ترانی» کشته ی پیغام دوست
یک درون از «اصطفا آدم» پر از انعام دوستیک سر از «وجهت وجهی» پر ز عشق نام دوست
هر یکی را رمز و غمزی کرده بی آرام دوستای بسا در قعر این دریا که دست و پا زدند
پای بند جان و دل شد طره ی سودای عشقآتش اندر جان و دل زد آفت غوغای عشق
کشور تاب و توان ویران ز استیلای عشقعاشق و دیوانه و سرگشته در سودای عشق
گشته از تیغ محبت غرقه در دریای عشقخیمه در بالای صحرای «فنا فی الله» زدند
چون سر آمد هر یکی را دولت شاهنشهیشد پریشان هر سری را افسر و فر و بهی
گشت خالی مسند مولایی و تخت و شهیجان جانان دل به دلبر آشنا شد وانگهی
دست غیب آمد برون زد! قرعه ی خل اللهیسکه ی شاهی به نام شاه عبید الله زدند
غیث دین، غوث مریدان، پیر من، قطب اممدست رحمت، پشت دین، چشم حیا، جسم کرم
از شرافت عاشقان کوی او صید حرمآن که بر خاک درش اسکندر و دارا و جم
حلقه سان پشت نیاز خویشتن کردند خمهر یکی از جان و دل فریاد یا مولا زدند
باده نوش شوق بر سیمای ناهیدش رقمخرقه پوش ذوق تا بالای خورشید علم
با همه بی چارگی ابر کرم بحر امماوست کآیند آستانش محترم نامحترم
بی نوا، سلطان، گدا، خاقان، مسکین، محتشمپشت پا از جان و دل بر حشمت دنیا زدند
آشنای کوی جانان بلبل گلزار حقعاشقان نام خدا گنجینه ی اسرار حق
قبله گاه هر دل و آیینه ی دیدار حقسرخوش از جام تجلی، مظهر انوار حق
مست و مخمور از خمار خمره ی دیدار حقگوئیا در سینه ی وی آتش سینا زدند
آفرین بر خامه ی صورت کش جان آفرینکاین چنین زیبا نگاری آفرید از ماء و طین
بلبل خوش نغمه ی گلزار شرع یا و سینقامتش در جویبار دیده سرو راستین
طلعتش در گلشن دل دلربا و نازنینآفتابی را مگر بر شاخه ی طوبا زدند
آستانش قبله ی دل، اهل دل را رهنماخاندانش کعبه ی جان، آل آدم را پنا
خانقایش کهف عالم مرتجا و ملتجاخاک پای اوست در چشم وفایی توتیا
آری آری چون «وفایی» زین سبب شاه و گدابوسه بر آن آستان آسمان فرسا زدند
ای شه تخت ولایت من نه مهمان توامز آشنایان سگ درگاه و ایوان توام
بت پرستم، هر چه هستم، دست و دامان توامگرچه کافر بوده ام از نو مسلمان توام
بر «وفایی» رحمتی، قربان دربان توامهمتی کن نفس و شیطان ره تقوی زدند