شمارهٔ ۲
بگذار تا بگریم در دیر راهبانانبگذار تا بنالم در کوی زند خوانان
بگذار تا بگیریم زنار زلف جانانبگذار تا بیابم سر رشته ای ز ایمان
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
من رند و لا أبالی سرمست و دلستانمدفتر ز من چه خواهی، من پارسی ندانم
مدهوش یک سرودی از لهجه ی مغانممن بعد ازین بَرانم درس مغان بخوانم
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
ترسای نا مسلمان چون آهوی رمیدهآرام من گرفته، در زلف خود کشیده
بویی ز زلف و رویش بر جان من وزیدهیک جای کفر و ایمان آخر بگو، که دیده؟
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
ای شیخ پاک دامن ای پادشاه شاهمآخر بگو خدا را تا چیست روی راهم؟
صد بار اگر گناه است این عشق پر گناهمحاشا اگر بهشت است بی دلستان نخواهم
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد
بالله اگر «وفایی» زان باغ گل نچینداز باغبان برنجد با داغ دل نشیند
بیرون ازین دو عالم یک خلوتی گزیندتا در جهان بمانی بی او جهان نبیند
این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد