گنج

شمارهٔ ۱ - تخمیسی از غزل حافظ شیرازی

۲۱ بیت
عبیدالله رئیس مرشدان و قطب کامل‌هابه بزم خاص از رحمت نگاهی کرد بر دل‌ها
به جوش آمد سپاه عشق در میدان حاصل‌ها«ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها»
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
چو گل در پردهٔ صورت سر مویی بیارایدز جان بلبل مسکین قرار و صبر برباید
قیامت خیزد آن ساعت جمال خویش بنمایدبه بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
بزن تیغی به راه خود شهیدم کن سرت گردماگر برگردم از تیغ جفاهای تو نامردم
اگر دل بود اگر دین هر دو قربان سرت کردممرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
چنان تیری ز مژگان توام بر دل رسید آخرز چشم خون‌فشانم پاره‌های دل چکید آخر
طبیب من به جز دیوانگی در من ندید آخرهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
دلا از جان و دل بگذر چو جانان ترک جان گویدسعادت کار فرما هر چه یار مهربان گوید
که بلبل در فراق گل به فریاد و فغان گویدبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
در آن محراب ابرو بس که بردم سجده چون سایلکه تا بینم جمال یار خود بی‌پرده و حایل
صبا بر طوق غبغب گرد چین چین طره‌اش مایلشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
وفایی‌وار روزی تا در میخانه رو حافظبنه از بهر جام می! دل و جان در گرو حافظ
شراب بی‌خودی بستان ببر عمری ز نو حافظحضوری گر همی‌خواهی ازو غایب مشو «حافظ»
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و أهملها