گنج

شمارهٔ ۷۱

۱۸ بیت
شب است این زلف، یا روز جدایی؟لب است این لعل، یا جان وفایی؟
بتا! نامهربان یارا! نگارا!بدین سان بی وفا آخر چرایی؟
چه باشد گر به رحمت عاشقان رایکی از گوشه ی دل رو نمایی
نه شرط دوستی باشد که هر روزز نو عهدی ببندی و نپایی
نمی خواهم نشان سلطنت راکه بر خاک درت خوش تر گدایی
جگر خونم ز داغ آشنایانچه بودی گر نبودی آشنایی؟
خدارا، مهر و مه را سرنگون کنچه باشد پرده از خود بر گشایی
دلی داریم در عشقت پریشانسری داریم بر خاکت هوایی
تو ای سرو ریاض جان عالمتو ی شاه سریر اصطفایی
تو ای چشم و چراغ جان آدمگل و شمشاد باغ اجتبایی
به ستاری که از عالم گزیدتبه غفاری که دادت انبیایی
به آب پاک ینبوع شفاعتبشو از روی کارم روسیایی
مران از خود چو آوردم به تو روکز این ابرو تو محراب دعایی
خداوندا به حق پاکی خودبه آن لؤلؤی بحر پادشایی
بهر لطفی که داری با عزیزانببخشایی همه جرم وفایی
مرا این دل ز آب و گل سرشتندترا دلبر ز نور کبریایی
دل من در ازل دلبر گرفتهوگرنه دل کجا دلبر کجایی؟
«وفایی» چون ننالد خون نگریدکه کشت آن دلربایش از جدایی؟