شمارهٔ ۶۹
فدای جان پاکت ای غلام در به در کردهز هجران تو جان از تن، قرار از دل سفر کرده
به امید شفایی دل در آن چشم سیه بستمکه مژگان تو در آن چشم جان پر نیشتر کرده
فزون شد از نگاهت درد من با آن که خندیدیچرا گویند پس بیمار را گل در شکر کرده
خط آورد از پی امداد زلف از بهر قتل منبه چین قانع نشد جیش خطا را هم خبر کرده
شهیدان کی اند افتاده سر خونین کفن در باغمگر با لاله زاران، نازنین از ره گذر کرده؟!
نمی دانم چرا در گوش گل باری نخواهد رفتفغان بلبل مسکین جهان زیر و زبر کرده
نزیبد جز «وفایی» افسر و تخت وفاداریکه در ملک محبت ترک سر را ترگ سر کرده