گنج

شمارهٔ ۶۵

۵ بیت
بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونمبه جمال تو که چون سوخت در و بیرونم
جلوه ای کن به من و شمع وجودم برداروعده ی وصل من آن است بریزی خونم
جانم آزاد کن از واهمه ی وصل و فراقدست من آر تو در گردن خود یا خونم
من ندانم که ز زلف تو رهایی طلبمگر ز زنجیر تو سرباز کشم مجنونم
مرد میدان جفای تو «وفایی» است، بیاخنجر ناز به دل زن که به جان ممنونم