شمارهٔ ۳۳
کشیده طره سر از اختیار عارض قامتگناهکار، سیه رو بود به روز قیامت
شهید چشم توام بوسه ای نکرده ز لعلتخراب مست شدم جرعه ای نخورده از جامت
مرو به حلقه ی عشاق و شور و فتنه میفکنچنین مکن که قیامت به پا شود از قیامت
هزار بار دل مردمان ز داغ تو خون شدبریخت خون دل خود ندیده دیده به کامت
به روی و موی خودم وعده داده ای که بیاییخلاف وعده چه شد، نه نهار بود نه شامت
ز جان و دل گذرد هر که زلف و خال بیندمگر تو جایل و وان زلف و خال دانه و دامت
مرا بگوی که گردن زنند و سر بشکافندهوای عشق تو از سر نمی رود به سلامت
قد تو سرو نگویم رخ تو لاله نخوانمکه سرو بنده ی بالای تو است و لاله غلامت
کسی که با تو نشیند عجب که جز تو گزیندچنین که شهد و شکر خیزد از بیان و کلامت
شکر که دید گل افشان و گل که دید شکربار؟سخن بگوی و بفرما: که معجز است و کرامت
اگر حدیث دهانت به شاخ گل بنویسمدرخت گل شکر آرد به بار تا به قیامت
بریز خون من و جان من ز حشر میندیشکه کشتگان تو از جان گرفته اند غرامت
نگاهت از مژه و ناز قصد جان و دلم کردبه یک اشاره دو عالم گرفت امیر نظامت
به آفتاب پرستی شده است شهره «وفایی»چو خط رنگ فرنگت، چو زلف غالیه فامت