گنج

شمارهٔ ۲۶

۸ بیت
قلم به دست من اندر سواد خطه ی نظمسکندری است جهان گیر عالم سخن است
من آن کسم که ز داغ تراشه ی قلممعطارد از مه نو حلقه گوش دست من است
نه هر که سنگ تراشید و نقش شیرین بستبه تیشه ی هنر، این پیشه ختم کوهکن است
در آن چمن که برآید نوای بلبل مستچه جای خودکشی جغد و شیون زغن است؟
دلم به بوسه از آن زلف پر شکن مشکنچرا که طوطی هندوستان شکر شکن است
همیشه در نظر ناکسان دون خوار استاگر ز بصره «حسن» یا «اویس» از قرن است
سخن بلند بگویم که شیخ و ملت شیخحیات این همه تنها چراغ انجمن است
چه مردمی است «وفایی» در آن خراب آبادکه کسر شهرت مردم به اختیار زن است